عجب!

ای دوست بر جنازه ی دشمن چو بگذری
شادی مکن که بر تو هم این ماجرا رود!
"سعدی"
پی نوشت: اصل اولِ بیل گیتس: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.!
چشم!

ای دوست بر جنازه ی دشمن چو بگذری
شادی مکن که بر تو هم این ماجرا رود!
"سعدی"
پی نوشت: اصل اولِ بیل گیتس: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.!
چشم!
خیلی چیزها قرار بود، بنویسم ولی حالِ نوشتن ندارم. اوضاع روبراهه. این منم که روبراه نیستم! آنهم موقعی که باید روبراه باشم. ولی ظاهرم که روبراه است، همین کافیست برای آنهایی که همینقدر از من می دانند. اینروزها ذهنم توی جاهای دور می گردد. جاهای خیلی خیلی دور! دور ولی نزدیک. خودم را به امان خدا سپردهام، خدا را هم به خودش..منتظر اتفاقی هستم که خیلی زودتر از تصورم میافتد، اتفاقی که یکبار تمام و کمال متلاشیام کند و خودم را برای همیشه به خودم پس بدهد و رهایم کند از هر چیزی که نامش تعلق است! تعلقِ خاطر حتا!
فکرِ رویارویی با یکِ واقعیتِ به ظاهر ویرانگر از مواجه شدنِ با خود آن خیلی سختتر است و تازه وقتی که اتفاق میافتد، آدم تازه میفهمد که آنقدرها هم که فکر میکرده، سخت نبوده و اصلن یک جورهایی لازم بوده و کاش زودتر اتفاق میافتاده و یکباره تیر خلاص را خالی می کردند توی شقیقهی آدم، بنگ!
فقط خوشحالم که هیچ فرصتی را از کسانی که باورشان داشتم، دریغ نکردم! و به کینه مجالی برای جولان ندادم. " اما ای قلبِ دربدر از یاد مبر که ما- من و تو- انسان را رعایت کردیم، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود!"
اینهم یک متن از دکتر شریعتی:
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم... اینجا پاییز شده ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.
پینوشت:
اینروزها طبق عادت همیشگی( که دورهای گیر میدهم به یک ترانهی خاص!) گیر دادم به این ترانهی پویا بیاتی با صدایِ علی لهراسبی( تیتراژ دوم سریال دلنوازان) می توانید روی همین نوشته، کلیک کرده و دانلود کنید.
اینم از خود ترانه:
تورو از خاطرم برده تبِ تلخِ فراموشی
دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشمِ دلم کوره، عصایِ رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تورو از ذهنِ من شسته
خدایا فاصلهت تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه؟
من از تکرار بیزارم از این لبخندِ پژمرده
از این احساسِ یأسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم، شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشمای کورم عذابِ کهنهی خوابو
چرا گریهم نمی گیره، مگه قلبِ من از سنگه؟
خدایا من کجا میرم؟ کجایِ جاده دلتنگه
میخوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمیذاره
سر راهِ بهشتِ من درختِ سیب میکاره
"پویا بیاتی"

با دلِ خونین، لبِ خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش...
چشم جناب حافظ! امر دیگه ای باشه؟ یه وقت تعارف نکنیدا! ناراحت می شم به خدا!
ادامه میدهم، به خاطر خودم و دوستانم. ممنونم از مینو نصرتِ عزیز که متقاعدم کرد که نباید "خانهام" را رها کنم... من رنج میکشم، پس هستم...
خودت را به خواب نزن،
مرا به بیداری!
بیدار شدهام دیگر،
آنقدر که
بیداریات را
خواب میبینم!
میگریزی
از حافظهی خوابهایم،
ته میکشی
توی رویاهایم،
دستت تمام میشود
تویِ دستم.
از خواب میپرم
دنبالِ دستهایت میگردم
زیرِپتو
زیر ملحفهی مرگی
که "من"
خودِ مرگ میشود، آنجا
نه تصویرش
نه تصورش!
بالای سرم،
خرو پف می کنی
خوابیدهای مگر؟
خودت را به خواب نزن
مرا به بیداری!
خیلی وقت است،
مرگ، مرا خوابیده است!
"نسترن وثوقی"