راه را از تو میپرسم،
چاه را خودت نشانم خواهی داد.
تمامِ جادههای جهان برای
رفتن هموار میشوند.
خداحافظی نمیکنم،
خدا محافظت خواهد بود!
خدا محافظ ِ اختصاصی تمامِ آنهاییست
که خدا را «حافظ» میخواهند!
از حِفاظَت بیرون بزن...
آنقدر با من ماندهای
که گمان میکنم،
جایی برای ماندن نداری
و آنقدر در دلم نشستهای
که فکر میکنم
پایی برای رفتن!
فروردین یکهزار و سیصد و نود
خیلیوقت است که اینجا به روز نشده است! خیلی وقت است که دلم میخواهد چیزی اینجا بنویسم، ولی نمیدانم چرا از اول امسال اصلن نوشتن خیلی حال نمیدهد! چند بار آمدم و چند تا هم متن نوشتم از همانهایی که «حالِ من خوب است! تو خوبی؟ خوب باش» یا « سال نوی شما مبارک! سال خوشی را برایتان آرزو مندم» البته نه به این غلظت! یک ذره ادبیتر! خیر سرم مثلن ادعای ادبیاتم میشود. ولی از هیچکدامشان خوشم نیامد. فکر کردم شاید دوستان و مخاطبان من در سال جدید انتظار حرفهای تازهتر و حسهای تازهتری داشته باشند! فکر کردم شاید کسی حوصلهی پر چانگیهایم را نداشته باشد! ولی راستش را بخواهید چند نفری آمدند و از تنبلیَم گلایه کردند و چند نفری هم فحش و بد و بیراه که بابا تو اینکاره نیستی! کاسه و کوزه تو جمع کن خانم وبلاگ نویس! تازه از اول امسال هم یک خانم یا آقایی سر و کلهش پیدا شده بود که با اسامی مختلف چپ و راست برای هر پستم کامنتهای توهینآمیز ( البته اغلب خصوصی) میگذاشت و این شخص که صد البته آشنا بود – بهدلیل اینکه از شغل و رشته تحصیلی منهم چندان بیاطلاع نبود- وهم براش داشته بود که بنده حتمن برای این وبلاگنویسی کلی هم کلاس میگذارم و من هر چه فکر کردم به نتیجهای نرسیدم که کجای وبلاگنویسی کلاس دارد؟ و اصلن کلاس اینکار کجاست؟ همکف ؟طبقهی اول؟ دوم؟ سوم؟ باید خدمت این دوستمان عرض کنم که اگر جریان کلاس گذاشتن مطرح باشد، که دیگر نوبت به وبلاگ و این قبیل موضوعات نمیرسد!( بابا اعتماد به نفس! با خودم هستم ها) نمیخاستم این موضوع را مطرح کنم یک دفعه به ذهنم رسید که این شخص کلی برای پستهای من وقت گذاشته و همه را خوانده و برای همه انها نیز کامنت گذاشته است! بی انصافی است که من کمی انرژی برای این کار صرف نکنم و حتمن جریان آن ظرف شکسته و خانم لیلی را هم که همهتان میدانید!
از همهی اینها که بگذریم از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان این پست را برای شخصی ناشناس نوشتم که دیروز کامنت گذاشته بود « خیلی تنبلی دیگه کاری به کارت ندارم و اینجا نمیام ولی جون خودت بنویس» و من چون واقعن به جانِ خودم علاقهمندم! تصمیم گرفتم اینجا را با تمامِ مشغله و کلافگی به روز کنم! سی اردیبهشت امتحان دارم و کلی مطالب خوانده نشده! کل سی و اندی روز را از اول امسال به تفریح و خوشگذرانی اختصاص دادم و حالا من ماندهام و کلی کتاب نخوانده و غمِ سنگین درس خواندن! و صد البته که نادم و پشیمان نیستم اگر باز هم روزها به عقب برگردند دوباره به شغل شریف مسافرت و خوشگذرانی مشغول می شوم!
خلاصه دلم میخواهد امسال خیلی با سالهای گذشته متفاوت باشد، کلی برنامهی ریز و درشت دارم که اگر بتوانم عملیشان کنم، خیلی چیزها تغییر میکنند! نمیدانم ولی از اول امسال حس عجیبی دارم، انگار آدم دیگری شدهام! گاهی خودم هم با خودم غریبی میکنم. تنها چیزی که تغییر نکرده است، احساس من به تو است، حتا اگر نبینی و نشنوی! حتا اگر خلاف این را به تو گفته باشم! خب منهم گاهی از مفت بودن حرف استفاده میکنم!
این بود انشای من! که فکر نکنید تمام آنهایی را که اینجا بیصدا به دیدار من میآیند، فراموش کردهام!
پینوشت1: اینترنت خانه تا اطلاع ثانوی تعطیل است! این متن را با عجله و آخر ساعت کاری نوشتم اگر کم و کاستی داشت، ببخشید! فقط خواستم بگویم من زندهام ، شما هم زنده باشید!
پینوشت 2: عنوان پست مصرعی از غزل زنده یاد نجمه زارع است: « من زندهام به شایعهها اعتنا نکن/ در شهر کشتهاند کسی را به جایِ من»