حالا دیگر فراقی نیست، بگذار باد بیاید...

 

 

روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی‌سخنی نشنیدم. ساکنِ سرایِ سکوت شدم و صدره‌ی صابری پوشیدم. مرغی گشتم چشم او از یگانگی، پَر او از همیشگی. در هوایِ بی ‌چگونگی می‌پریدم، کاسه‌ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی آن سیراب نشدم.

 

بایزید بسطامی

 

سَرم را به باد دادم،

تا برایَت بیاورد،

حالا دیگر نه سَر دارم و نه سودایَت...

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : عنوان پست، قسمتی از شعر سید علی صالحی:

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار با بیاد

بگذار از قرائتِ محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار کسانی که ما را ندیده‌اند

دیدارِ ما به همان ساعتِ معلوم دل‌نشین

تا دیگر آدمی از یک وداعِ ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!

پی‌نوشت 2: یک اتفاقِ ساده و یک دوستِ خیلی ساده‌تر می‌تواند یک صبحِ دل‌گیرت را بخیر کند! وقتی که یک شبِ بی‌نهایت گُهی را پشت سر گذاشته باشی و دلت خواسته باشد که دست کم کاش یکی بود که بی‌بهانه به او گیر می‌دادی تا دلت خُنک می‌شد. از همان «یک‌هایی» که حتا وقتی سگ می‌شوی باز هم با تو مهربانند و پاچه‌شان را جلو می‌آورند تا گازشان بگیری.

بعد می‌بینی یک دوستِ خوب که هیچ انتظاری از او نداری، کله‌ی سحر می‌آید سرِ راه اداره و هی به زور می‌خواهد از تو سبقت بگیرد و تو پیرو همان حالِ سگی دیشب می‌خواهی حالش را بگیری به قیمت تصادف هم که شده پایت را می‌گذاری روی گاز و راه نمی‌دهی و حتا به خودت زحمت نمی‌دهی یک نیم نگاه به راننده بیندازی که هِر هِر به عصبانیتت می‌خندد.

و بعد می‌بینی که چقدر یک دوستِ ساده می‌تواند خوشحالت کند! خوشحالی که گاهی بهترین کَست از تو دریغ می‌کند! به قول نمی‌دانم که، همین آدم‌ها هستند که دنیا را برای زیستن قابل تحمل می‌کنند!

پی‌نوشت 3 : نمی‌دانم چه اصراری است که گاهی آدم خیلی چیزها دارد و فقط یک چیز ندارد و گیر می‌دهد به همان یک خلاء! و هی فرو می‌رود تویِ آن حفره‌ي خالی و بیرون هم نمی‌آید! این‌ها یعنی این‌که من هم آدمَم و گاهی می‌تواند حالم خیلی بد شود خیلی بد!

پی‌نوشت : باز هم بگویم؟



شانه ات را دیر آوردی، سَرم را باد بُرد...

 

 

سَرم را به باد دادم،

 دیگر سَری هم ندارم

 که  سَر به راهَت باشد،

سَر به سَرِِ هر که می‌خواهی،

بگذار!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : عنوان پست غزلی از مجموعه شعر حامد عسکری به نام « خانمی که شما باشید»

شانه‌ات را دیر آوردی، سرم را باد برد/ خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد/.../ با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز/ دیر کردی، نیمه‌ی عاشق ترم را باد برد...

پی‌نوشت 2 : من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی؟ /خیام

 

ما را به تازیانه، نوازش نکن عزیز....

 

پشتِ این نقاب،

زنی نفس می‌کشد،

که هنوز بی‌پرده

دوستت دارد!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : عنوان پست، غزلی از حامد عسکری: یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است/ خاتون دل و دماغ ندارم، همین بس است/.../ ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز/ که سوزِ کهنه‌ی افسار و زین بس است/.../ از این به بعد، عزیز، شما باش و شانه‌هات/ما را برای گریه سرِِ آستین بس است!

پی نوشت ۲: یا دوا کن یا بکش یک بارگی! / سعدی

پی‌نوشت ۳ : ندارد!

 

من که مُفتم اگرچه ارزان‌تر/ راستی قیمتِ شما چند است؟

 

 

یک نفر باید باشد که به من بگوید: «دیگر مضطرب نباش، تو پیش از این او را از دست داده ای»

رولان بارت

 

دارم به تمامِ آدم‌هایی فکر می‌کنم، که گاهی گمان می‌کردم، هیچ چیز از هیچ چیز نمی‌فهمند!  دارم از خودم خجالت می‌کشم. راستش فکر کنم  دارم از بیراهه بیرون می‌زنم!  نمی‌دانم این‌روزها هر کس که به من می‌رسد، ظاهرِ غرقِ در شادی مرا می‌بیند! انگار کلی انرژی نهفته‌ی درونم می‌ریزد بیرون و اطرافم را غرقِ در شادی می‌کند! حس می‌کنم آدم‌های اطرافم را بیش از هر دوره‌ای از زندگیم دوست دارم.  حتا آنهایی که خواسته و ناخواسته در این سال‌ها باعث آزارم شدند و درکِ این واقعیت که هر لحظه ممکن است هر کدام از این‌ها دیگر نباشند.

 خیلی از همکارانَم می‌گویند: حتمن اتفاق خوبی افتاده است،هیچ‌وقت در این سال‌ها این‌قدر مرا سرحال ندیده‌ بودند! ولی واقعن اتفاقی نیفتاده و همه چیز مثل همیشه است. خجالت نمی‌کشم از این‌که بگویم من با وجود این‌همه انرِژی و شادی، باز خیلی شب‌ها در خودم گریه می‌کنم! (شبِ قرص از وسطِ تیغ، شبِ دار زدن/ شبِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن/ شبِ سنگینی یک خواب... کنارِ تختم/ لمسِ لبخندِ تو در طولِ شبِ بدبختم..../ سید مهدی موسوی)

اینجا را دیگر خیلی‌ها می‌خوانند! زمانی این‌جا خلوتِ خوبی بود برای گفتن خیلی حرف‌ها! آدم‌هایِ خاصی می‌آمدند و این‌جا را می‌خواندند و می‌رفتند! ولی الان دیگر نه. خیلی‌ها می‌آیند و می‌روند. بعضی‌ها بخاطر شعر، بعضی‌ها  بخاطر این‌که اثری از گذشته‌شان ببینند، بعضی‌ها بخاطر فضولی( ببخشید از سَرِ کنجکاوی)، بعضی‌ها بخاطر عشق – واقعن خود ِ عشق-  بعضی‌ها بخاطر برداشتن مطلب و پر کردن وبلاگ یا سایت‌شان و...

من آمار بازدیدکنندگانِ وبلاگم را هر روز مرور می‌کنم و بعضی‌های‌شان را واقعن می‌شناسم! دوستی که از آن سرِ دنیا هنوز هم که هنوز است به من لطف دارد و مي‌آید و اینجار ا می‌خواند! یا حتا دوستی که نمی‌تواند آدرس وبلاگ مرا به لیستش اضافه کند و روزی چند بار اسمم را سرچ می‌‌کند و به اینجا می‌رسد!

این‌ها یعنی این‌که من هنوز هستم، برای خیلی‌ها! حتا برای آنهایی که با تفکراتِ عجیب و غریب و ترس‌ها و توهماتِ  کودکانه، مرا از بعضی دوستی‌ها خط زدند و فکر کردند که این‌همه خوشبختیِ یک‌جا برای یک آدم دیگر خیلی زیادی است! من در مقابلِ خیلی چیزها سکوت می‌کنم و خودم را می‌زنم به کوچه‌ی علی چپ! ( آخر کوچه‌ی علی‌چپ به کوچه‌ی ما راه دارد! ) یعنی که تو دوستِ خوب و دل‌سوزِِ من هستی! یعنی این‌که هر چه دوست داری از مهربانی‌ها و خیرخواهی‌هایت برایَم سخنرانی کن! وای که تو چقدر خوبی! ولی لطفن گمان نکن آن‌ یک‌نفری که نفهمید، من بودم!

من پوستم کلفت شده است حتا کلفت‌تر از پوست کرگدن! من خوشم! با تمام دیوانه بازی‌هایم خوشم و به گمانم کمی هم خوشبخت! - البته اگر به قولِ نمی‌دانم که، خوشبختی را عبارت از مجموعه‌ی بدبختی‌هایی بدانیم که هنوز سَرمان نیامده است!-  در این‌صورت می‌شود اسم مرا هم به لیست اضافه کرد.

به‌قول نیچه: « آن‌چه که آدمی را والا می‌کند، مدت احساس‌های والا در اوست و نه شدت آنها!» و من همیشه به این اصل اعتقاد داشته‌ام و تا توانسته‌ام برای روابط و علاقه‌ام تا جایی که برایم مقدور بوده، هزینه کرده‌ام. حالا هر کس می‌تواند اسمش را هر چه که می‌خواهد بگذارد! می‌تواند بگذارد به حسابِ احساسی بودن و به‌قول دوستی « ساده بودن» من! و این‌که این ویژگیِ من، باعث سوء استفاده خیلی‌ها بشود! که به‌نظر من کسی که می‌خواهد از محبت دیگران سوءاستفاده کند در حقیقت دارد از خودش سوء استفاده می‌کند! من به این آدم‌ها می‌خندم آن‌هم از نوعِ  تلخند!

خیلی از علف‌های هرز زیرِ پایم، درخت شده‌اند و سایه‌شان را دریغ کرده‌اند! و خیلی‌ها هم به پایم نشستند تا سبز شوم، من از هیچ چیز و هیچ کس گله‌ای ندارم. یعنی دیگر ندارم. و از همه ممنونم، چه  از کسانی که باعث شدند که خیلی روزهایِ زندگیم غرق شادی شود و احساسِ فوق‌العاده‌ای نسبت به خودم داشته باشم، و چه از کسانی که بعضی‌وقت‌ها لحظاتِ وحشتناکی برایم ساختند و موجب شدند حسِ انزجارِ از خود را تجربه کنم.

من دیگر آن‌قدرها تحت تاثیر غم‌ها و شادی‌هایِ بزرگ نیستم. چون هر دوی‌ِ این حس‌ها موقتی‌اند و در حالِ رفت و آمد!  من  بینِ این آدم‌ها و این حس‌ها زندگی کرده‌ام، بارها مُرده‌ام و دوباره زنده شده‌ام تا خودم را جمع و جور کنم و از نو شروع کنم و خیلی زجر کشیده‌ام تا بتوانم خودِ خودم باشم. تا خود واقعی‌ام باشم. من خیلی چیزها و خیلی کس‌ها را برای این «خود» بودن از دست داده‌ام!

فحش دادم به تو از عقل... نه از بدمستی/ مست کردم به فراموشیِ «بارِ هستی»/ از گذشتِ شبِ تو تا به هنوزم آمد/ مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت1 : من از مهرماه دوباره دانشجو می‌شوم! ادبیات انگلیسی، رشته‌ای که سال‌ها آرزویش را داشتم و نمی‌دانم چرا همه‌اش معطل می‌کردم! سرم پُر از حس‌هایِ خوب سالیان دوری است که تازه دانشگاه قبول شده بودم، دلم بویِ کاغذ می‌خواهد بویِ دفتر و کتاب! فکر کنم تجربه‌ی جالبی باشد تویِ یک دانشگاه، هم دانشجو باشی و هم مدرس! دو تا نقش متفاوت در یک محیط.

پی‌نوشت 3 : هنوز مرا می‌شناسی؟ « به زنی سَرد شده در دلِ تابستانت/ به زنی رقص کنان در وسطِ بارانت/ به زنی خسته از این آمدن و رفتن‌ها/به زنی بیشتر از... بیشتر از تو تنها!/ سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 4: از ماه بعد، دیگر تمام بعدازظهرهایم هم پُر است، درست مثلِ دلم! ولی من مثل خیلی‌ها نیستم که مشغله‌هایم مرا از دوست داشتن باز دارد، هستم؟ باور کن نسل آدم‌هایی شبیه من دارد منقرض می‌شود!

پی‌نوشت 4 : فقط کارهایِ جسورانه به حساب ‌می‌ایند/ اسکاول شین

پی‌نوشت 5 : دارم فکر می‌کنم، که فقط یک لبخند، چقدر می‌تواند، حالِ آدم را خوب کند. / مثل دیوانه زل زدم به خودم/ گریه‌هایم شبیه لبخند است/ چقدر شب رسیده تا مغزم/ چقدر روزهای ما گَند است/ من که مُفتم اگرچه ارزان‌تر/ راستی قیمتِ شما چند است؟ / سید مهدی موسوی

پی‌نوشت6 : در شگفتم از آدم‌هایی که بیش از نیمی از عمر طبیعی‌شان را سپری کرده‌اند و هنوز تصور مي‌کنند که دوست‌داشتن یعنی این‌که طرفِ مقابل بخاطر تو از تمام عقایدش دست بکشد و تمام و کمال با فکرِ تو زندگی کند! درست فهمیدی با تو هستم! به خودت بیا، داری پیر می‌شوی تویِ این توهم! این‌همه که باختی بَسَت نبود؟

پی‌نوشت 7 : روزتان خوش

 

لطفن،تیغ را از گلویَم بردار!

 

روزي ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت و دیوانه‌ای را دید که های و هوی می‌کرد و نعره می‌زد. گفت: با این بندهایِ گران که بر پایِ تو نهاده‌اند، چه جایِ نشاط است؟ گفت: ای غافل، بند بر پایِ من است نه بر دلِ من!

 تذکرة‌الاولیا، عطار نیشابوری

 

لطفن،

 تیغ را از گلویَم بردار،

من، پیش‌تر از تمامِ چاقوها

بریده‌‌ام!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : گر تو خواهی که بجویی دلم، امروز بجوی/ ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم! / سعدی

پی‌نوشت 2 : این غزلِ فرخی یزدی را خیلی دوست دارم:

شب چو در بستم و مست از می‌ِ نابش کردم/ ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

دیدی آن تَرکِ ختا دشمنِ جان بود مرا/ اگر چه عمری به خطا، دوست خطابَش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانه‌ی چشم/ آن‌قدر گریه نمودم که خرابَش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع/ آتشی در دلش افکندم و آبَش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌خفت زِ حسرت، فرهاد/ خواندم افسانه‌ی شیرین و به خوابَش کردم

دل که خونابه‌ی غم بود و جگر گوشه‌ی دهر/ بر سَرِ آتشِ جور تو کبابَش کردم

زندگی کردنِ من مَردنِ تدریجی بود/ آن‌چه جان کَند تنم، عمر حسابَش کردم.

پی‌نوشت 4 : این‌روزها... این‌روزها بدجور بی‌رحَمَند/ این‌ «هیچ‌کس»‌هایی که دردت را نمی‌فهند! / سید مهدی موسوی

پی‌نوشت 3 : حرفی بزن!

 

سَرِ من گرمِ سر به داری‌هاست/ خاک من غیرتِ علف دارد/سگِ باغِ درختِ مرده‌ی من/ به بهار شما شرف دارد..

 

بر ما درِ وصل بسته می‌دارد دوست

دل را به فراق خسته می‌دارد دوست

من بعد من و شکستگی در دوست

چون دوست، دلِ شکسته می‌دارد دوست

 

ابوالسعید ابوالخیر

 

 

قلبم، وصله ي ناجوري‌ست

كه به سينه ام سنجاق كرده ام!

هيچ كس وصله هاي زير پيراهن‌‌َم را نمی‌بیند!

پیراهنی که جز برایِ عشق

از تَنم کَنده نمی‌شود!

من زودتر از تو

از خودم بُریده بودم

از خودی که

هیچ وقت زیرِ قولش نمی‌زد

و سر قرارهایَش می‌ایستاد،

تا علف‌هایِ زیر پایَش

درخت می‌شدند

و سایه‌شان را دریغ می‌کردند.

.

.

.

دیگر سَرِ هیچ قراری نمی‌ایستم،

هر چه دوست دارید، بوق بزنید!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 :شاید فراموشت شدم، شاید دلت تنگه برام/ شاید بیداری مثلِ من به فکر اون خاطره‌ها/ شاید تو هم شب که می شه می‌ری به سمت جاده ها/ بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله‌ها/ با هر قدم برداشتَنت فاصله بین ‌مون نشست/ لحظه‌ای که بستی درو، شنیدی قلبِ من شکست/ یادت می‌یاد که من کی‌ام؟ همون که می‌میره برات/ همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات...  از اینجا دانلود کنید.

پی‌نوشت 2: عنوانِ پست از علی‌اکبر یاغی تبار

پی‌نوشت 3: دارد دیر می‌شود!

 

 

مگر مرگ، دهانم را بگیرد که نگویم دوستت دارم!

 

 

غرض از هجر، گرت شادی دشمن بوده‌ست

دشمنم، شاد شد و سخت بیاسود، بیا...

 

کلیات شمس

 

 

به روزگار «تَن» دادم،

به تقدیر «تَن» دادم،

به تو «دل» دادم ولی!

 

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : تا شب نشده/ خورشید را لای موهایت می‌گذارم و /عاشق می‌شوم/ فردا/ برای گفتن دوستت دارم/ دیر است! /جلیل صفربیگی

پی‌نوشت ۲:  به سلامتی‌ات! لاجرعه به سلامتی‌ات، که امروز هم نیامدی‌! / فردا روز هم نمی‌آیی!

پی‌نوشت ۳: در این زمان که خمارم مطیع من می باش/ چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام!/.../ بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی/ عجب تر این که در این لحظه من سوار توام!/ مولوی

پی‌نوشت 4 : عنوان پست از جلیل صفربیگی

پی‌نوشت ۵ : منیره حسینی با مجموعه شعر « بی‌حواس‌ترین زن دنیا» از آن دسته شاعرانی است که فقط در «کلمه» شاعر نیستند. تا آخر شعرها‌يِ شان شاعر می‌مانند. با هم  شعری از این مجموعه می‌خوانیم:

 

به بهانه‌ی کتاب‌هایَت با من تماس بگیر

به بهانه‌ی فیلم‌هایی که از خانه‌ات برداشته‌ام

به بهانه‌ی شعرهایی که  برایَم نخوانده‌ای

با من تماس بگیر

به بهانه‌ی بهانه‌هایی که نداری

 

باید دلِ پُرم را بالا بیاورم

تا بعد از آن کمی بخوابم

بخندم

قدم بزنم

اصلن در این آفتابِ داغ دلم خنک بشود

 

با من تماس بگیر

که باورش سخت است

آن مرد

پیش از آن‌که

جمله‌های دهانم را با فحش‌هایی آبدار

سد راهَش کنم

می‌دانست

خداحافظی

تنها قایقی‌ست که آرام برش می‌گرداند

-می‌دانست

باید برای ابد خداحافظی کند-

 

 

لعنت به من

که به خاطرِ تو

دست و بالِ دهانم را محکم بسته‌ام.

 

لعنتی با من تماس بگیر

درست لحظه‌ای

که پنجره را با دستمالی جیغ می‌کشم

کثیف

کثیف

کثیف!

 

منیره حسینی

 

مرا از قیدِ مذهب‌ها برون آوَرْد عشقِ ‌او/ که چون خورشید طالع شد نهان گردند کوکب‌ها!

 

دل جایِ تو شد و گرنه پُر خون کُنمش

در دیده توئی و گرنه جیحون کُنمش

امیدِ وصالِ توست جان را ورنه

از تَن به هزار حیله بیرون کُنمش

 

ابوالسعید ابوالخیر

 

 

نگرانِ آغوشِ خالی‌ام نباش
که با یک بغلِ خاطره پُر می‌شود!
نگرانِ تنهایی تخت‌خوابِ تک نفره‌ی من هم نباش،
گنجایشِ تمامِ تنهایی‌‌های رویِ زمین را دارد
چه برسد به تنهاییِ کوچکِ من!

نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 :دل گیرِ دل‌گیرم، مرا مگذار و مگذر / از غصه می‌میرم مرا مگذار و مگذر! تصنیف را از این جا دانلود کنید.

پی‌نوشت 2 : تمنایِ وصالم نیست عشقِ من مگیر از من/ به دردت خو گرفتم نیستم دربندِ درمانت!/ شهریار

پی‌نوشت 3 : عاشق شهریورم! دوست داشتنی‌ترین وقتِ سال است. هوا دارد سرد می‌شود، دارم می‌خزم تویِ خودم.  یادش بخیر پارسال این‌موقع چقدر امید داشتم. تازه دفاع کرده بودم و فکر می‌کردم قرار است کلی کار انجام دهم. پاییزش از تمامِ سال‌ها رنگی‌تر بود. ولی حالا؟ یک رنگ بیشتر نمی‌بینم. ولی باز هم شکر! اوضاع می‌توانست بدتر از این‌ها هم باشد.

پی‌نوشت 4 : عشق، یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد/ بچه بازی‌ست مگر؟ عشق جگر می‌خواهد!

پی‌نوشت 5: عنوانِ پست از صائب تبریزی

پی‌نوشت 6 : دیشب یک جمله‌ای توی فیس بوک خواندم که هر چه سرچ کردم؛ نتوانستم نویسنده‌اش را بیابم، نوشته بود: وقتی زنی دیوانه‌وار با تو بحث می‌کند، خوشحال باش؛ وقتی زن سکوت می‌کند، نشانه‌ی پایان توست!  واقعن؟

 

درد است که آدمی را رهبر است!

 

درد است که آدمی را رهبر است، در هر کاری که هست. تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد او قصدِ  آن کار نکند و آن کار؛  بی درد، او را میسر نشود... تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسایِ ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد به اصلِ خود بپیوندد، الا ما محروم مانیم و  از وی بی بهره!

 

فیه مافیه،مولوی

 

مرا زیاد ببخش

ترا خیلی بخشیدم،

آن‌قدر

که چیزی از تو برایم باقی نماند!

 

پی‌نوشت 1: وقتی به اسقبالت نمی‌آیند، معنی‌اش آن نیست که تو نیامده‌ای!/ نائیرا هامبار سومیان/ نتیجه‌ی اخلاقی: هیچ وقت کله شقی نکنید! حداقل به یک نفر خبر دهید که دارید بر می‌گردید مخصوصن وقتی گروهی سفر می‌روید و به دلیل مشکلات کاری تنها برمی‌گردید! این‌قدر بد است پشتِ آن شیشه‌های فرودگاه کسی منتظرِ آدم نباشد! از فرودگاه امام خمینی خیلی بدم می آید.

پی‌نوشت 2: این‌قدر خوب است 9 روزِ تمام تلفن نداشته باشی! خیالَت راحت است منتظرِ هیچ تلفنی و پیغامی نیستی!  لازم نیست وقتی پیغامی به تو می‌رسد با امید بازش کنی و بعد بر پدر مخابرات لعنت بفرستی که این‌همه اس ام اس تبلیغاتی به درد نخور می‌فرستد! فقط بَدیَش این است که وقتی می‌رسی، می بینی همه رفته‌اند مسافرت و کسی خانه نیست! ولی دروغ چرا دلم خیلی برای مامان تنگ شده بود وقتی داشتم گوشی را روشن می کردم که زنگ بزنم، دستم می‌لرزید و بلافاصله از آن طرف گوشی توپید که از این به بعد مسافرت بدونِ تلفنِ همراه ممنوع است!

پی‌نوشت 3: یه چیزی بگم؟ تو رو با دنیا عوض نمی‌کنم! از اینجا دانلود کنید

پی‌نوشت 4 : چند شعر کوتاه  مرا در نشریه لیچار بخوانید.

پی‌نوشت 5: عجب غروبِ جمعه‌ای است! کل لذتِ مسافرت را از سرت می‌‌پَراند! یادت می‌افتد که باز باید این غروبِ جمعه‌های بی امید را تحمل کنی!

پی‌نوشت 6: راست گفته‌اند! یک ذره امید هم آدم را زنده نگه می‌دارد!

پی‌نوشت 7 : تنهایی شعری از دریتا کمو ترجمه محسن آزرم: درست مثلِ تنهایی من است! شاید شبیه تنهایی شما هم باشد‍ پس بخوانید.

 

تنهایی، تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مدام

صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

یک‌شنبه‌ی سوت و کوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذره‌ای آفتاب ندارد

حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌برد حوصله‌ام را

 

تنهایی زُل زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

فکر کردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایَش، قدم‌زدن را دوست می‌دارند

آدم‌هایی که به خانه می‌روند و رویِ تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند ولی خواب نمی‌بینند

آدم‌هایی که گرمایِ اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه شب از خانه بیرون می‌زنند.

 

تنهایی دل سپردن به کسی‌ست که دوستَت نمی‌داردتنهایی

کسی که برایِ تو گل نمی‌خَرَد هیچ وقت

کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

تنهایی اضافه بودن است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

خانه‌ای که هیچ وقت ترا نمی‌شناسد انگار

خانه‌ای که برایِ تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است.

 

تنهایی، خاطره‌است که عذابَت می‌دهد هر روز

خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد، وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

تنهایی عقربه‌هایِ ساعتی‌ست که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

 تنهایی انتظار کشیدن توست وقتی تو نیستی

وقتی تو رفته‌ای از این خانه

وقتی تلفن زنگ می‌زند اما غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد، خودت را می‌بینی هر شب!

 

 شعر ازدریتا کُمو ترجمه محسن آزرم

 

 

این سوتِ آخر است و غریبانه می رور/ تنهاترین مسافرِ تو از دیارِ تو!

 

هوایَت را تویِ چمدانم جا دادم،

حالا در هر هوایی که می‌خواهی نفس بکش...

پی‌نوشت 1 : فائزه اس ام اس زده بود، غم‌هایَت را همین جا بگذار و برو. قول می‌دهم تا برگردی مواظب‌شان باشم. ولی غم تنها چیزی است که هیچ وقت جا نمی‌ماند و همیشه چند قدم جلوتر از آدم پیش می‌رود.

پی‌نوشت 2 : آه از سَر من پوست بِکَندی ای عشق/ اندر عجبم مگر  که سَلاخی تو؟

پی‌نوشت 3 : هر کس که می‌رود آدم را به خدا می‌سپارد. دلم به حالِ خدا می‌سوزد! هیچ کس تا حالا خدا را به کسی نسپرده است.

پی‌نوشت 4: عنوان پست از محمد علی بهمنی... یادش بخیر چقدر دهه‌ی هفتاد این غزل را زمزمه می‌کردیم.

پی‌نوشت 5 :نمی‌گویم

ای که شمشیرِ جفا بر سر ما آخته‌ای/ دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌‌ای!

 

اين‌روزها

با هر که دوست می‌شوم

احساس می‌کنم

آن‌قدر دوست بوده‌ایم

که دیگر وقتِ خیانت است!

 

نصرت رحمانی

 

و دو شعر کوتاه

 

(1)

به من «راه»  بده،

می‌خواهم

از تو بگذرم!

 

 

(2)

«دست» بدهی

«پا» بدهی

حتا اگر « سَر» بدهی

دیگر سر به راه نمی‌شوم!

راست می‌گویی، « دل» بده!

 

 نسترن وثوقی

 

پی‌نوشت 1 : راهی سفرم! هیچ وقت نتوانستم سبک سفر کنم! یک چمدانِ سنگین که این‌بار خوشبختانه قبل از من رفته است! می‌دانم که روزهایِ خوبی پیش رو دارم ولی این غمِ لعنتی دست از سرم بر نمی‌دارد، می‌دانی که از کدام غم حرف می‌زنم؟

پی‌نوشت 2 : من در اوجِ شادی باز هم دل‌تنگم! انشالله که معنی این یک کلمه را فهمیده باشی!

پی‌نوشت 3: عنوان پست، غزلی از سعدی‌ست که دوستش دارم:

 

ای که شمشیرِ جفا بر سر ما آخته‌ای

دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای!

 

من زِِ فکرِ تو  به خود نیز نمی‌پردازم

نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای

 

چند شب‌ها به غمِ روی‌ِ تو روز آوردم

که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای!

 

گفته بودم که دل از دستِ تو بیرون آرم

باز دیدم که قوی پنجه در انداخته‌ای

 

تا شکاری ز کمندِ سرِ زلفت نجهد

ز برُوان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

 

لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند

که نه با تیر و کمان در پیِ او تاخته‌ای

 

ماه و خورشید و پَری و آدمی اندر نظرت

همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

 

با همه جلوه‌ی طاووس و خرامیدنِ کبک

عیب آن‌است که بی‌مهرتر از فاخته‌ای!

 

هر که می‌بیندم از جورِ غَمت می‌گوید

سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته‌ای؟

 

بیمِ ماتست در این بازیِ بیهوده مرا

چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای!

 

شیخ سعدی